لبخندهای تو
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 18:54
به نام "او" روزهاست که باید بنویسم! بنویسم تا که فراموشم نشود... هر چند که لبخندهای تو چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من برود... درست مثل زندگی! باید بنویسم تا که در دفتر این روزگار ثبت بشود، چقدر این روزها زیباست. صدای تو صدای خنده های تو آوار می شود بر سر آواره های قلب من! و می شکند تک دیوار ما...
خواهش
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 16:10
به نام "او" دستانش بر چشمانش بود، می خندید سرمست، می رقصید چون برگ خزان، می اندیشید به سان کودکی خردسال، و دستانش بر چشمانش! فریاد می زد که تو مرا نخواهی دید!!!! او نمی دید تا رویای وصل برگ و باد محقق نشود. اما رویای وصل به چشمانمان کاری ندارد، رویا بر قلب وارد می شود. جایی که هیچ چیز
معنی
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 15:36
دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ به نام "او"گاهی باید اندیشید... باید دید که یعنی چه؟ معناها را معنا کرد و باز معنا! باید رفت و گم شد ... در هر کلمه ای که رها می شود از چله زبان! گاهی بعضی از واژه ها خیلی دور هستند... و معنای شان نزدیک ... و امان از آن واژه ای که نزدیک است و معنایش بس بعید!
تو نیستی ...
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 15:36
منتظرماما انتظارم منظقی نیست چون تو دیگر نیستی چون تو دیگر نیست .... تو را من روزهاست چشم در راهم اما اما منظقی نیست تو نیستی ....تو دیگر نیستی .... حتی اگر می بودی هم منظقی نبود حالا با اینکه هستی اما نیستی منظقی نیست ....تو نیستی ....خدایا .... شبگرد
سایه نارون
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 10:56
به نام "او" در تکاپوی لحظات، صبح برگزیده شد تا روشنگر روز شود. زودتر برخاسته ام، شاید به این دلیل که دیگر نمی توانم بخوابم. یا شاید دلیلی برای خواب ندارم. حرف هایی آمده اند برای زده شدن، برای زدن ریشه ظلمات، و من تیشه به دست به ریشه خود حمله
سنگین
-
تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 4:57
به نام "او" مرد مسافر از خواب بیدار شد و امتداد روز غربت او را برد ... وعده کرده بود سحری را با یار ... خلف وعده کرد ... سحر گذشت ... روز آغاز شده بود بی آن که تاریکی شب چیزی گفته باشد! سکوت کرد ...! تنبیه ! مگر می شود سحر را از یاد برد! به سان بی نشان ها در میان دقایق پراکنده شد ... رفت! پی
رنگِ شب
-
تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 4:57
رنگِ چمنی را دوست دارم، زیباسترنگ یشمی اما رنگِ نهانِ من استمردمَم خاکستری داننددوستان خاکستری دانند مادرم خاکستری داند مرا .....سبز یشمی اما رنگِ نهانِ من است ....تو می دانی چرا .....تو می دانی چرا بعد از تو خاکستری پوش شدم ....تو می دانی چه شب ها نقاب بر صورت، زیر نور ماه ..... و جای خالیه تو ....
شب عید
-
تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 4:57
به نام "او" گشوده بودم درد را، مقصد، رهایی بود! گرگ و میش غروب راهی خانه یار، می اندیشیدم... سخت غمناک، بسیار پر درد، خالی از خویش! سرودم واقعیت شکست را، تنهایی را! خواندم نغمه کهنه اردیبهشت ماه را! آه چه روزهایی... پر شور، با یادت، بی ذره ای ابهام بی ذره ای تردید. لبخند راز انار دانه های
سال جدید؟؟
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 12:14
به نام " او " که می گوید اعداد نشانگر سال ها هستند؟ سال ها با اعداد عوض نمی شوند، سال ها با من عوض می شوند... زمانی که من سال ها در لحظه ای می مانم و تنها اعداد یکی بالا و پایین می روند. سال ها است که می طلبم و نمی یابم .... چه فرق اگر 95 یا 96 ... هیچ چیز در این تحویل سال ها مهم نیست اگر من متح
صحبت!
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 4:54
به نام "او" هفته ای می گذرد! پر از روزهایی که شاید دوست داشتم به جایشان درخت می رویید. مگر درختان چگونه اند که دوستشان داری؟ تو چه میدانی زمانی که در دریا به صحبت می نشینی و گاهی به بیرون می روی و درختان تو را محو می کنند چه حسی دارد؟ این که گاهی حس می کنی در دل دریا ماندن سخت است! باید به درختی پنا...
آن روزها
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 9:58
به نام "او" دقایقی پیش سفری داشتم به آینده های دور ... از آن دور دست ها به اکنون خیره شده بودم! خودم را، و تو را در دستان او دیدم ... سرشار خاطراتمان شدم! خاطراتی که از سقف آسمان بر آسمان ذهنم فرو می آمدند... در آن دورها که بودم می گفتم یادش بخیر، یادش بخیر! ما هیچ گاه دوست نداشتیم که بگوییم هرگز! ه...
سفری به گذشته
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 9:58
به نام "او" امروز بر خلاف روزهای قبل،سفری داشتم به گذشته...مرور کردم خاطراتی را که از دو سال پیش بر لوح دلم نقش بسته بودند! از همه چیز سخن شنیدم و از هر درختی برگی چیدم! رها در دستان خاطرات قدم بر میداشتم ... چقدر عجیب است که تاریخ دارد تکرار می شود... همه چیز از همان ایستگاه هایی می گذرد که قبلا گذ...
حس عجیب
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 9:58
به نام "او" مدتی ننوشتم دفترچه روزهای پرتقالی ام تمام شده است با یکی از رنگین ترین صفحات تاریخ به پایان رسید... و مدتی سکوت کردم ... در حقیقت به سکوت رسیدم شاید مرا به سکوت رسانده اند! این روزها فهمیده ام که معنای صبر توقف نیست ... صبر به معنی استقامت ورزیدن بر مسیری است که جهان تو را منع می کند از ...
گلم
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 22:22
سال هاست قلبم اسیر عشق توست * لحظه ام با توست می دانم گلممن به یاد تو اندر کوی عشق * بی کس و تنهام می دانم گلمتو خودِ عشقی و من دیوانه ات * آخرِ خطم می دانم گلملحظه ی پایان که از مترو شدم * از فراقت گریه می کردم گلمبعد سال ها گریه می کردم گلم * از فراقت گریه می کردم گلماشک هایم را نمی دیدی عزیز * من...
قبل از آزمون
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 19:27
به نام "او" به گمانم 36 ساعت دیگر مانده است به آرمون من، یادم می آید که یک ماه و نیم پیش شروع کردم به تلاش کردن برای این آزمون! لحظه ای که شروع کردم به تلاش کردن احساسات عجیبی داشتم. اراده ام آماده بود که کوه ها را تکان دهد. این را حس میکردم که در هیچ بازه زمانی ای انقدر خدا را نزدیک ندیده بودم. من ...
ساقی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 11:37
به نام "او" سلام! در روزگار ما چیزهایی هست...گاهی نزدیک می شوی به حقیقت بودنشان! دستانشان را میگیری... با برگ هایشان پرواز می کنی.... در روزگار ما چیزهایی هست... بدان ها دل بسته ایم ... زنده می مانیم چون هستند... در روزگار ما چیزهایی هست ... پر شور و زیبا ... نارنجی و گرم ... اما در روزگار من ... در...
خالی ام!
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:12
به نام "او" چه سخت است تنهایی بار تنهایی را به دوش کشیدن ... یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... رقصی چنین میانه میدانم آرزوست آیا بار دیگر اثبات می شود ...؟ ------" مسافر"
جوانمردی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:12
به نام "او" ما ز یاران چشم یاری داشتیم ... خود غلط بود آنچه میپنداشتیم! رسمش این نبود! رسمش این نبود که مسلم این گونه تنها بماند ... اگر از دشمنان تیغ میخورد شاید دردش کمتر می بود ... ولی وقتی به امید دوستان میروی دیگر ماجرا تغییر می کند ... عجب روزگاری شده است ... عجب زمانه ای ... چقدر جوانمردی را ...
اثبات شد
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:11
به نام "او" اثبات شد "مسافر"
باران آمد ..
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:11
به نام "او" دیشب باریدم ... امروز صبح در اوج گرمای تهران ... باران بارید ... من و باران همچنان رابطه مان را حفظ کرده ایم ... "مسافر"