خرید بک لینک

به نام "او"


مرد مسافر از خواب بیدار شد و امتداد روز غربت او را برد ...


وعده کرده بود سحری را با یار ... خلف وعده کرد ... سحر گذشت ...


روز آغاز شده بود بی آن که تاریکی شب چیزی گفته باشد!


سکوت کرد ...!


تنبیه !


مگر می شود سحر را از یاد برد!


به سان بی نشان ها در میان دقایق پراکنده شد ... رفت!


پیامی رفت، که هیچ پاسخش نبود!


و به سان سطحی نقره ای به یک "هیچ" کدر شد!


و چون قامت ظریف یک ساقه گل سرخ شکست ...


آه که این غربت چه آشنا و چه سنگین است ...


مرد مسافر در میان امتداد زمان می رود ...


پشت سر هیچ،


رو به رو هیچ،


شاید آن جا زیر سنگینی بار این روزها چیزی باشد ...


چیزی سبک ...


به سان ندای "او" که میخواند :


ان مع العسر یسرا!


...


"مسافر"




برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:57

صفحه بندی