دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ
به نام "او"
گاهی باید اندیشید...
باید دید که یعنی چه؟
معناها را معنا کرد و باز معنا!
باید رفت و گم شد ... در هر کلمه ای که رها می شود از چله زبان!
گاهی بعضی از واژه ها خیلی دور هستند... و معنای شان نزدیک ...
و امان از آن واژه ای که نزدیک است و معنایش بس بعید!!
مثلا واژه دلتنگی... چه نزدیک و چه دور...
مثل خاموش بودن ... چه دور و چه نزدیک...
گاه باید آدم ها را معنا کرد...
بعضی انسان ها نزدیکند و معنایشان چقدر دور تر از درختان خیابان دلتنگی است!
بعضی آدم ها چقدر دورتر از خانه تابستانی مان هستند ... اما چقدر به ترجمان واژه دوست نزدیک!
گاهی باید خاموش بود و دوست را نظاره کرد
گاهی باید دلتنگ بود ....
وقتی که او خیلی دور است ...
اما...
چیزی هست ... سرشار از اعجاب آفرینش، سرشار از معناهای اسرار آمیز...
چشم ها!!!
معنا نمی شوند ... حس می شوند ...
نگاه را نمی شود معنا کرد ...
مثلا با کدامین واژه میخواهند بگویند که نگاه من چه می گوید؟؟
گاهی کسی می گوید:
دلتنگ ِ خاموش!
گاهی،
افسرده...
گاهی
هیچ!
و باید گفت که هیچ!
هیچکدام... هرگز نخواهد توانست بفهمد که چه در سیاه چاله چشمان او می گذرد ...
او خیلی دور است
او خیلی بی معناست ...
او، نگاه را می گویم،
او چیزی دارد برای گفتن
چیزی برای شنیده نشدن!
چیزی برای رفتن ...
خیلی دور!!!
"مسافر"
۱
۰ ۹۶/۰۳/۰۱
مسافر
برچسب:
نویسنده: سام هاشمی
تاريخ: جمعه
12 خرداد
1396 ساعت: 15:36