خرید بک لینک

به نام "او"

دستانش بر چشمانش بود،

می خندید سرمست،

می رقصید چون برگ خزان،

می اندیشید به سان کودکی خردسال،

و دستانش بر چشمانش!

فریاد می زد که تو مرا نخواهی دید!!!!

او نمی دید تا رویای وصل برگ و باد محقق نشود.

اما

رویای وصل به چشمانمان کاری ندارد،

رویا بر قلب وارد می شود. جایی که هیچ چیز دیدنی نیست!

هیچ چیز قابل لمس نیست.

جایی که توصیفش نمی توان کرد!

فقط می توان احساسش کرد، فهمیدش!

من تو را می فهمم که آرام آرام انگشتانم را یک به یک باز میکنی!

من می دانم که هنوز می توان از برگ و باد، آتش ساخت!

من می دانم که روزی شکست خواهم خورد.

خواهشی دارم!

بگذار پیروزمندانه شکست را ببینم!

"مسافر"

برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 16:10

صفحه بندی