صفحه اصلی
آرشيو مطالب
عناوین مطالب
ابر برچسب ها
تماس با ما
پروفايل
RSS
دستان خدا
درباره سایت
آخرین مطالب
Oceans
تلنگر
ندیدن
باید
آن و این
ادامه
مرگ
مرا اینگونه میخواهی..
جبران
ترس
امکانات وب
سفری به گذشته
به نام "او"
امروز بر خلاف روزهای قبل،
سفری داشتم به گذشته...
مرور کردم خاطراتی را که از دو سال پیش بر لوح دلم نقش بسته بودند!
از همه چیز سخن شنیدم و از هر درختی برگی چیدم!
رها در دستان خاطرات قدم بر میداشتم ... چقدر عجیب است که تاریخ دارد تکرار می شود...
همه چیز از همان ایستگاه هایی می گذرد که قبلا گذشته بود !
یا من عوض نشده ام یا این که هنوز در بطن روزگار اشتباهاتم مرا به ایستگاه هایی مشابه می رسانند!
زنجیره حوادث درست به نحوی در کنار هم قرار می گیرند که من بمانم و همان حوض همیشگی تنهایی... بی آب ، بی ماهی!
گاهی حس میکنم شاید جبر مطلق است که تنها در لباس اختیار در می آید... و باز همان نتیجه همیشگی.
اکنون دوباره همه چیز به شکلی عجیب درآمده است،
سکوت کرده ای و نظاره می کنی.
من خسته ام و نظاره می کنم ...
می ترسم که به یک باره همه چیز بر سرم ویران شود،
من بمانم و خرابه ای به نام خودم!
دوباره نشسته ام،
نشانه ها را جمع می کنم تا که شاید از نزول معجزه ای با خبر شوم ...
و انتظار و انتظار ...
دوست دارم دستان را مشت کنم و بر دیوار بی رحمی ها فرو آورم ...
دوست دارم تا فریاد بزنم هر چه بی مهری را! تا که شاید رسوا شوند ...
دوش وقتی که در کوی خاطرات قدم میزدم میدیدم که شخصیت های داستان زندگی من چقدر عجیب عوض می شوند و من همچنان همانم که بودم!
تنها احساس جدایی ام شدید تر شده است...
این روزها بیشتر عصبی شده ام ...
دیگر تحملم کم شده است ...
باید که آتش درونم خاموش شود ... و الا خاکسترم را باد خواهد برد به سرزمین های دور دست !
آنچنان که هیچ رهگذری از خاطرات من سر در نخواهد آورد!
در کوچه هایی که دلتنگی را معنا نمی کنند...
در روزهایی که دیگر نقطه چین ها فهمیده نمی شوند!
چرا که هجا ها تغییر کرده است و زبان عشق دیگرگون شده.
در میان کوه های آنجا هیچ نشانی از خنده های کودکی 5 ساله نیست...
در میان خیابان هایش نیز هیچ نشانه از قطره اشک های غریبانه مسافری یافت نمی شود!
آنجا چیزی نیست و اینجا نمی توان چیزی یافت...
دوباره به خانه اول می رسم ...
چقدر همه چیز تکرار می شود،
کتاب هایی که نخوانده ام و داغ نخواندنشان بر دلم مانده است،
داغ این که در مورد جملات زیبایش صحبت کنی و من نظاره کنم صدایت را!
کلماتی که نگفته ام و حسرتشان بر دهانم مانده است،
حسرت این که یک بار تمام وجودم در فضای هولناک باد تصویر تو را به پرده روزگار بیاویزد.
آه که چقدر تکرار ...
و من خسته ام ...
" مسافر"
برچسب:
نویسنده: سام هاشمی
تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 9:58
صفحه بندی
آرشیو مطالب
اسفند 1400
آذر 1399
خرداد 1399
ارديبهشت 1399
آبان 1398
اسفند 1398
شهريور 1397
ارديبهشت 1397
اسفند 1397
شهريور 1396
مرداد 1396
خرداد 1396
ارديبهشت 1396
فروردين 1396
بهمن 1396
آبان 1395
مهر 1395
شهريور 1395
اسفند 1395
بهمن 1395
پيوندهای روزانه
خرید ارز دیجیتال
تحصیل در انگلستان
گروه حقوقی فرشاد قاسمی
تحصیل در اسپانیا
دانلود آهنگ جدید
خرید طلا
آرشیو لینکها
لینک دوستان
اجاره خودرو در تهران
خرید لایسنس نود 32
تبادل لینک با ما
هاست ایمیل
مشاوره سئو
تحلیل رایگان سئو سایت
خرید بک لینک
ارز دیجیتال
دانلود آهنگ جدید
خبرنامه