خرید بک لینک

به نام "او"


هفته ای می گذرد!


پر از روزهایی که شاید دوست داشتم به جایشان درخت می رویید.


مگر درختان چگونه اند که دوستشان داری؟


تو چه میدانی زمانی که در دریا به صحبت می نشینی و


گاهی به بیرون می روی و درختان تو را محو می کنند چه حسی دارد؟


این که گاهی حس می کنی در دل دریا ماندن سخت است!


باید به درختی پناه برد!


باید برگ هایش را برگ به برگ تماشا کرد! جوانه هایش را باید به خاطر سپرد!


آن زمان که صحبت می کنند!


آن زمان که صحبت می کنی!


آن زمان که صحبت می کنم!


از جدایی می گویند،


از صحبت می گویی،


از هراس می گویم....


تو همچنان صحبت می کنی بی آن که بدانی چه می گویم!


ساعتی پیش به لطافت روح می گفتم که انسان ها عجیب فکر می کنند.


گاهی حتی عجیب صحبت می کنند!


درختان می دانند چه می گویم!


شاید درختان هیچگاه صحبت نکنند اما انسان ها همیشه انتظار دارند!


هیچ ارتباطی نیست! اما درختان می دانند!


درست مثل پرنده ای که از درخت انتظار دارد در خزان جوانه بزند و در زمستان میوه را به دستانش هدیه کند!


چگونه ممکن است!


انسان ها همیشه انتظار دارند اما درختان هیچگاه صحبت نکرده اند...


این رازی است ... نهفته در دل روزهایم!


سکوت درختان را باید جدی گرفت! باید آن ها را درآغوش گرفت ....


درختان هیچگاه حرف نمی زنند.


آن ها صحبت می کنند،


تو صحبت می کنی،


من می اندیشم... عاقبتِ درخت چه خواهد شد...


می پرسد: - مگر درختان چگونه اند که دوستشان داری؟


-چون دوستشان دارم... ببین چقدر دوست داشتنی اند ...


نگاهی می کند ...


درختان همچنان چیزی نمی گویند ...


تو صحبت میکنی ...


و من خیره به درختان می اندیشم ...



" مسافر "


برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 4:54

صفحه بندی