خرید بک لینک

به نام "او"


دقایقی پیش سفری داشتم به آینده های دور ...


از آن دور دست ها به اکنون خیره شده بودم!


خودم را، و تو را در دستان او دیدم ... سرشار خاطراتمان شدم!


خاطراتی که از سقف آسمان بر آسمان ذهنم فرو می آمدند...


در آن دورها که بودم می گفتم یادش بخیر،


یادش بخیر! ما هیچ گاه دوست نداشتیم که بگوییم هرگز!


همیشه راهی پیدا میشد و من نور را در تاریکی و تو را در نور می دیدم...


چقدر دلم برای اکنون تنگ شده بود،


یادم می آمد که این روزها همواره از تو صحبتی به میان آمده بود.


کسی، پیامی و یا آهنگی تو را به روزهایم آورده بود!


حتی بی دلیل حضور مداوم تو را احساس می کردم ... بی هیچ ترسی از آینده!


نمی دانم،


شاید هر احساسی حضوری مداوم است.


نمی دانم،

شاید هر سفری تصمیم میگیرد که میرویم یا می مانیم.


نمی دانم،

.... ....


از آینده که به این روزها نگاه می کنم... این روز ها دیگر این روزها نیستند!


تبدیل شده اند به آن روزها!


آن روزهایی که من بودم و چشمانی که فواره خواهش می شد.


آن روزها من برخاسته بودم که به خورشید خیره شوم،


شب های آن روز ها برای خورشید دعا می کردم که همواره بدرخشد....


آه که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است!



در آینده خوابیده ام... دارم از خواب بیدار می شوم ...


سراسر قلبم را ترس و دلهره فراگرفته است...


آیا در سفرم به آینده دستان تو همراهی ام کرده است؟


آیا آن چه را که خواسته ام به دست آورده ام ؟


آیا همچنان لبخند تو زیباترین منحنی دنیاست؟


دارم از خواب بیدار می شوم ... و همچنان پاسخ سوال هایم درگیر دستان تو است ...


آن روزها چقدر خوب گذشت،


آن روزها هدیه خاص خداوند بود!


و من دلم برای آن روزها تنگ شده است ...


بیدار شده ام ...


"مسافر"

برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 9:58

صفحه بندی