او میگفت نمیخواهد تا همواره غمگین بماند، و من چه ساده نمیفهمیدم... آواز باد در گوش برگهای سوزنی بود، رد میشد و سوت میکشید... درست در لحظهای که همه چیز میچرخید، من نچرخیدم! نگاه که میکنم میبینم امروز هیچ چیز دیگر میل به چرخیدن ندارد و من تنها میچرخم و هیچ چیز جور در نمیآید... دلم برای بعضی لحظات تنگ میشود. قلبم به درد میآید! میخواهم فرار کنم ولی نمیشود
میخواهم از زمین وسیع خدا بهره ببرم ولی نمیشود! من مانده ام و یک دنیا عذاب، از درون از بیرون. باید که باز گردم به روز ازل... به آنجا که ابد را نقش کردند... باید که ببینم حق را ! حقیقت را! باید که بشوم! باید.... ولی نمی چرخد... هیچ چیز نمی چرخد!