خرید بک لینک

به نام "او"


هی پروانه که آرام به او نزدیک میشوی،


بدان و آگاه باش که این سرآغاز سفری سوزناک است.


هی برگ که پرهیاهو در دستان باد رها شدهای،


بدان که در این سفر هر آن به سمتی خواهی رفت.


هی آسمان... ببار... ببین اینجا در روی زمین دل کبوتری گرفته است.


هی خورشید... چرا آنقدر دور مانده ای که حتی پشت ابر هم دیگر منزلگاه تو نیست...


تو خیلی دوری... خیلی دور...


هی هایهای و هقهق شبانه آرام باش... این رقص هنرمندانه به پایان رسیده است.


دیگر تمام شد هر آنچه قصه کردی به گوش غصه... تو می مانی و هیچ که معنای خودت هست...


و همه که معنای او ست...


پاییز... دلم برای تو تنگ شده است...

می شود آیا دومین روز از دومین ماهت را اندکی به من قرض بدهی؟


من میخواهم که اندکی در این واپسین لحظههای زندگیام بنالم... اندکی به دامنت...


روزهایم سنگین اند... از حضور تو ... از حضور او



این نفس ها برای چه میآیند همچنان؟

باید که همه بروند... شاید صدایی شوند برای آرامش شبهای پاییز!


من با برگ برگ پاییز زندگی کرده ام...


من او را در نور ... من او را در تاریکی دیده ام...

من زمزمه تنهایی او را شنیده ام...



ای کاش میشد که کمی قدم زد ...


بعد باران میگرفت...

خیس میشدم...

طوفان ...



و کاش آرامش بعد از طوفانی هم بود...


خستگیهایت را به گوش باد بسپار ای مسافر...


ببین ره که پیداست... و بی انتها...


این یعنی خوشبختی!


"مسافر"

برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:31

صفحه بندی